|
برندی
نخوانم هیچ در گوشت برندی که نمودم من فراموشت برندی بودم چندان خمار جرعۀ تو چو محتاج بسر پوشت برندی سیاهی میچکد از قامت تو دلم گمشد در آغوشت برندی تو رفتی وغم« ودکا» رسیده شدم عمری سیه پوشت برندی زدم من بوتلت را سوی باغی شکستم من تن و توشت برندی
عمرت تا کی به خود پر ستی گذرد یا درپی نیستی و هستی گذرد می خور چنین عمر که غم در پی اوست آن به که بخواب یا به مستی گذرد خیام
غروب کرد خورشید وقتی طلوع کردی. ............... بهار میشوم وقتی بسویم میوزی
شمع را بگذار که بسوزد تا شاهد باشی آب شدنم را .................... آهسته تر چرس پیاله ها نازک اند
خیام اگر زباده مستی خوش باش اگر با لاله رخ نشستی خوش باش چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چوهستی خوش باش خیام
زمستان پاییز |
About |